خرید بک لینک

گویند زمانی در شهری دوعالم می زیستند.روزی یکی از آنها که سیار پر مدعا بود کاسه ی گندمی به دست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت:

این کاسه ی گندم من هستم (ازنظر علم و...) وسپس دانه ی گندمی از آن برداشت و گفت این دانه ی گندم هم فلان عالم است.

وشروع کرد به تعریف از خود.

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید. فرمود به او بگویید:

آن یک دانه ی گندم هم خودش است من هیچ نیستم...          

    برگرفته از کتاب(( داستانهای کوتاه از نویسندگان بزرگ وناشناس))به کوشش حمیدرضا غیوری. مشخصات نشر:تهران:راستین 1389

برچسب: داستان کوتاه, نویسنده: داوود رضایی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت: 3:14

صفحه بندی